![]() |
![]() |
|
| ........ شاد بودن هنر است ....... شاد کردن هنری والا تر ....... |
|
به منظور تنظیـــــم بازار ، ۵۰۰۰ تن میـــــــوه وارد کشـــــور شد ـ جــــــــراید
........ باز فــــــــــروردین ، چو گُــــــل ، تزئیـــــن هــــر تقویـــم شد باز هـــــــــم ماهانه ی من ، شصت جا (!) تقسیـــــــــم شد بنـــــده گویم : عید امســـــــال است ، بد تَرتَر (!) ز قبــــــل آنچـه گویم می شود ، چون آنچه هم گفتیــــــــــم ، شــــد ! باز جـــــــــــوک گفتند مسئولیــــــــــن و ما خندیده ایـــــــم ! باز مضمــــــــــونی برای شیطنـــــــت (!) تنظیــــــم شـــــد ! سیب قرمــــــز ، می زند چشمـــــــــک به روی مشتـــــــری لیک ، هــــــر کیلــــــــــو به نرخ جان ، به ما تقدیــــــــم شد چونکــــــــه دیدم نرخ مـــــــوز و ... خونبهای (!) پرتقــــــــــال فکـــــــر آن هـــــم ، دیگر از اندیشه ی ما ، جیــــــــم شد !! دست بردم ســــــــوی نارنگـــــی و پرسیدم که : چنــــــد ؟ گفــــــت : بهر دیدن اینجا چیــــده ام ! تفهیـــــــم شد ؟ !! قصّـــــــه کوتاه ، این سخـــــــن حـــرف و حدیث تازه نیست سهــــــــــم از ما بهتـــــــــران است و به ما تحریـــــــم شد شانــــــس آوردید ! شاعــــــر مـــــــی رود لالا کنـــــــد !!! نیمه شب شد ، چشم من ، بر خواب خوش ، تسلیم شد می نویسم زیر لب (!) ، بر بالـــــــــش خود ، اینچنیــــــن : خوب شــــد ... بازار میوه ، واقعاً "طنز" یم (!) شــــــــــد ....... نازنين دوست خوبم ، خواهر گلم ، مينوي مهربونم ، منو به یه بازی دعوت کرده بود که متأسفانه من دیر خبر دار شدم ... ببخش مینوی نازنیم .. با اینکه قبلا توســــط دو تا از دوستان خوبم به این بازی دعوت شده بودم و مختصر جواب داده بودم ، اما بخاطــــــر ارزش و احترامی که برای تو عزیز قائلم ، دوباره توی این بازی شرکت میکنم .... خیلی سخته انتخاب از بین ترانه های زیبای ایرانی .. بخصوص قدیمی هاشون ... و چه آتشی به دل میزنه : "تنها ماندم" با صدای گرم محمد اصفهانی ... اما این روزها با ترانه " آیریلیق" گوگوش ، حال غریبی دارم ، نگفتنی ... گوش میدم و زمزمه ش میکنم در خلوت و تنهایی خودم ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 3:11 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
درست یازده سال پیش ، همچین روزی ، حوالی اذان ظهر ، یه پرستار سفید پوش و مهـــــــربون ، نوزاد
پسر زیبا و شیرینی رو در آغوش من گذاشت ... نوزاد پسری که قرار نبود پسر باشه ! یعنی سونوگرافی گفته بود که دختره ... و ما قرار بود اسمشو بذاریم " عقیق " ... اون پرستار مهربون در حالیکه با دست گونه های تبدارم رو نوازش میکرد ، با خنده و شوخی گفت : پاشو خانمی .. پاشو که این موش کوچولوت بد جوری گرسنه شه .. پاشو سیرش کن که همه بیمارستانو گذاشته رو سرش !! هنوز نیمه بیهوش بودم .. چشمهام هنوز دوتایی میدید .. صداها توی سرم می پیچید و انگار با دنیای دور و برم فاصله داشتم ... اما گرمی و نرمی تن کوچولوی پسرکم رو با تمام وجود احساس میکردم ، وجودی که نه ماه تموم لحظه به لحظه با من نفس کشیده بود ، با من زندگی کرده بود ، حالا گرم و زنده ،جدا از من ، در آغوش من بود ... با همون حالت بین بیهوشی و هشیاری خطاب به همسرم که کنار تختم ایستاده بود ، گفتم : این که پسره ! حالا چیکار کنیم ؟ !! و همسرم با نگاهی مهربون و لبخندی عمیق جواب داد : چی رو چیکار کنیم ؟ بزرگش میکنیم !! و من باز با همون لحن مستهای آخر شب (!) ( اینو شوهرم بعد که کامل بهوش اومدم برام تعریف کرد ) گفتم : اسم ؟ اسم نداریم ! آهان ! آهان فهمیدم ! اسمشو بذاریم علی ؟ اسمشو بذاریم علی دیگه !! و همسرم باز با همون نگاه و همون لبخند جواب داد : باشه ، باشه اسمشو میذاریم علی ... و اینطوری شد که خدا علی نازنینم رو به من داد ... ..... امروز درست یازده سال از اون روز میگذره ... امروز همین دو سه ساعت پیش ، همین علـــــی کوچولوی نازنین ، مثل بچه گریه از گردن من آویزون شده بود و در حالیکه با اون چشمهــــای درشت و مشکیش زل زده بود به چشمهای من ، میگفت : مامان ؟ میشه امروز با سرویس نَرَم ؟ میشه امروز که تولدمه خودت منو برسونی ؟؟ ـ آره میرسونمت عزیز دلم .. میرسونمت فدای همه وجودت .. میرسونمت بهانه شیرین زنده بودنم ... میرسونمت حتی اگه اون سر دنیا بخوای بری ... ......... " راستی را ، کس نمیداند که در فصـــــــل بهـــــار " " از کجا گردد پدیدار ، اینهمـــــه نقش و نگــــــــــار " گر چه عید است و خلایق جمله خوشحالند و شاد هستم اینجانب کمی غمگیــــن و قدری دل فگــــار " یکدگر را خلق می بوسند و مــــن زین غم هلاک" دیده بوسی خرج دارد اندر این شهــــــــــر و دیار !! بابت خــــــرج لباس و عیــــــــدی اهــــــــل و عیال هم به جیب و ،هم به اعصابم ، کمی آمد فشار ! دایی و خاله ، عمو جان ، عمقــــــــــزی ها آمدند بابت تبریــــــــک نوروز ، از یمیـــــــــن و ، از یسار هم حقــــــــوق ماهیانه ، عیدی من هکـــــــــــذا خرج شد از بابت مــــــــرغ و برنج و خــــــوار و بار چون ندارم پـــــول ، نزد من ندارد جلــــــــــوه ای روی گُـــــــــل ، آواز پر شور و دل انگیـــــــــز هَزار پولداران در قمـــــــار زندگی ، هی (!) می برند گشته عادت ، بنده را هم ، باختن در این قمار گر نَمیرم ، قصد دارم ، سال دیگر ، وقت عیـــــد در رَوَم (!) از این ولایت ، شهر شیراز ، الفرار !! شعر من با طنـــــــز شد آغاز ، یاران ، پس چرا بوی غــــم می آید از شعرم ، ز دست روزگار ؟ *مطلع شعر از قا آنی شیرازی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 14:34 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
از شعر خسته نشدین ؟ نه ؟ نشدین ؟ ای بابا !!
اما من خسته شدم ! امروز میخوام "منثور " بنویسم .. میخوام یکی از خاطراتمو با شما تقسیم کنم . من نمی نویسم که شما بخونین .. من می نویسمش .. بعد کنار هم بشینیم با هم بخونیمش ... باشه ؟ ...... یه غروب سرد زمستونی بود ... دو سال پیش .. زمانی که تازه به بیماری شیک (!) فشارخون مبتلا شده بودم .. همسرم شیراز نبود .. مأموریت رفته بود آبادان ... بچه ها نق میزدن به جون من .. یه ریز میگفتن : اگه بابا بود اینجوری میشد .. اگه بابا بود اونجوری میشد ! در حالیکه خودشونم بهتر از من میدونستن که اگه بابا بود هیچ جوری نمی شد ! یا روزنامه میخوند یا فوتبال میدید یا میرفت سراغ کامپیوتر و دلفی جونش !! ( فکر بد نکنین بابا ! اونایی که میدونن دلفی چیه به اونایی که نمیدونن بگن ) !! اما بهرحال شده بودم کیسه بوکس بچه ها که هرچی دلشون میخواد نق بزنن به جونم که غصه دوری و نبودن بابا رو فراموش کنن ... گفتن بریم بیرون .. گفتم هوا سرده .. گفتن بریم سینما گفتم حسش نیست .. گفتن حوصله مون سر رفته .. گفتم منم همینطور ! بالاخره راضیشون کردم بریم منزل پدرم ... رفتیم و یکی دو ساعتی موندیم بعد که خواستیم بیایم خونه ، بچه ها گفتن لا اقل با ماشین یه دوری بزنیم بعد بریم خونه ... منم با اینکه از زمین و زمان شاکی بودم و دلم فقط تنهایی و خلوت خودم رو میخواست ، دلم براشون سوخت ... قبول کردم و سر ماشینو کج کردم سمت معالی آباد که برم چمران یه تابی بدم بچه ها رو ... نرسیده به میدون احسان پیچیدم توی یه کوچه که هم صاف تر و هموارتر از خیابون بود و هم زودتر به معالی آباد میرسیدم ... وسطای کوچه از دور یه تابلو دیدم .. یه تابلو قرمز .. کم کم که نزدیک شدم دیدم روش نوشته : " کلینیک غزال " .. گفتم بد نیست حالا که اینجا هستم یه فشار خون هم بگیرم که وقتی دکتر ازم سوال میکنه : فشار خونت رو چقدر کنترل میکنی ؟ نگم : شش ماه یه بار !! آقا ماشینو جلوی کلینیک نگه داشتم و به بچه ها گفتم شما پیاده نشین تا من سریع برم یه فشارخون بگیرم و برگردم ... پیاده شدم و همونطوریکه سلانه سلانه بطرف کلینیک میرفتم و غرق در افکار مغشوش خودم بودم یهو دیدم علی پسرکم در ماشینو باز کرده و داد میزنه : مامااااااان ... ماماااااااااان .... با عصبانیت برگشتم طرف ماشین و نگاهم که به داخل ماشین افتاد دیدم دخترم هم افتاده رو صندلی عقب و غش کرده از خنده !! در حالیکه از خشم دندونامو بهم فشار میدادم گفتم : چیه ؟ چه خبرتونه ؟ دو دقیقه مثل آدم نشینین که من برگردما !!! عین دُم (!) به من آویزونین همیشه !!! که طفلک بچه م بریده بریده گفت :مامان مامان ، تورو خدا عصبانی نشو ، تابلو رو دیدی ؟ تورو خدا نرو !! تابلو رو دیدی ؟؟ در حالیکه با همون خشم غلیظ سرمو به سمت تابلو میگردوندم گفتم : بله که دیدم ، صدام زدی همینو بهم بگی ؟ توله سگ ؟ !!! ( حالا این میون دخترم از شدت خنده ریسه رفته و اصلاً نمیتونه حرف بزنه ) ! حالا تابلو درست جلوی چشمم بود .. روشن و شفاف .. واضح و نزدیک ... چشمام خیره موند به تابلو .. و میدونستم که سوژه یه ماه بچه ها فراهم شده !! " کلینیک ... دامپزشکی ... غزال " !!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 10:12 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
دوستان خوبم پونی عزیز و سیروس گرامی منو به این بازی دعوت کردند که :
خواننده و ترانه مورد علاقه تون کدومه و از کدوم خواننده و ترانه خوشتون نمیاد ؟ در پاسخ به این عزیزان باید بگم که این روزها ترانه قدیمی " آیریلیق " (جدایی) گوگوش مونس همیشگی من شده ... ممنونم از دعوت این دوستان و امیدوارم به همین مختصر اکتفا کنند ... میدونم رسم بازی اینه که منم چند نفرو دعوت کنم .. اما .. بگذرید از من دوستان ... ...... من میهـــن خود به دست دشمن ندهم بر سلطـــــه و یوغ اجنبی تن ندهــــــــم این هر دو اگر دهم ، جهنّــم ! لیکـــــــن من قرض ز بنزین خود ، عمرن (!) ندهم ...... گر چشــــــم بپوشی تو ، ز کابین خودت یا بدتر از آن ! ز دیــــــــــن وآئیــــن خودت این نیست هنر ، هنر همان است که تو اغماض کنی ز سهم بنزیــــــن خودت !! ....... تو دلبرک ظـــــــــریف و شیـــــرین منـــــی عمـــــر منی ، ایمـان منی ، دین منــــــی مرمـــــوزی و پیچیـــــــــده و وهم آلودی ! pass word عبور(۱) کارت بنزین منی !!! ....... ۱ـ میدونم کلمه "عبور" اینجا اضافه ست .. اما شما که دوست ندارین وزن شعر من بهم بریزه و تناسب اندامشو از دست بده ؟ !!! ....... یکی از دوستان عزیز یاد آوری کردن که قرار بود با هر پست جدید ، یکی از خاطرات شیرین گل پسرم علی رو هم بنویسم .. از یاد آوریشون ممنونم و این کارو با کمال میل انجام میدم ... امروز میخوام از غیرتی شدن های این پسرک ریزه میزه براتون بنویسم که گاهی موهاشو ژل میزنه و زنجیر نقره شو میندازه گردنش و خودشو توی ادوکلن خفه میکنه و میره ستاره فارس ! گاهی هم کت و شلوار نیم وجبی شو ! با پیرهن سفید میپوشه و همراه پدر بزرگش میره جلسات قرآن هفتگی !! و امّا خاطره ... علی توی مدرسه به هر مناسبتی برنامه ای اجرا میکنه .. توی مراســـم مذهبـی قرآن میخونه .. توی جشــــن ها سرود میخونه و گاهی هم اجراهایی انفرادی داره که تعریف پسرم نباشه همیشه هم با استقبال حاضرین مواجه میشه .. یه بار " دلا امشب سفــر دارم .. چه سودایی به سـر دارم " رو همراه با دف خوند که اشـــک حاضـــرین بیچاره رو در آورد بسکه خوشگل خوند ! خیلی با احساس و پرشور میخونه بچّه م و من آینده درخشانی رو در آنجلستان (!) * براش پیش بینی میکنم ! یه روز بعد از یکی از همین اجراهای انفرادی مدیرشون صداش کرده بود دفتر و ازش پرسیده بود : علی ؟ پسرم بگو ببینم صداتو از کی داری ؟ مامان ؟ یا بابا ؟ علی هم جواب داده بود : آقا اجازه ؟ از بابام !! آقا عصر اومد خونه و اینو گفت .. منهم یه چپ چپ نگاش کردم و گفتم : آخه توله سگ (!) ** تو صداتو از بابا داری ؟ که یهو قربونش برم من ، باز عین لبو سرخ شد و با لحنی خشانت آمیز ناک (!) گفت : انتظار نداشتی که به آقای مدیر بگم صدامو از مامانم دارم ؟ !! ..... * علی کوچیکتر که بود میگفت مامان من اگه برم آنجلستان ( لوس آنجلس ) میتونم خواننده بشم ؟ !! ** "توله سگ" ، تو خونه ی ما یکی از شیرین ترین الفاظ قربون صدقه ست که به دل همه مون میشینه علی الخصوص به دل من !! |
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم اسفند 1386ساعت 12:15 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
گفتم که : ای پریــــــرو ، رد کن شمــــــاره ای ، تو !
گفتا : بکش خجالـــــــت .. گمشـــو ! چکاره ای تو ؟ گفتم : اسیر عشقـــــــم ... مجنـــــــــون و مبتلایم گفتا : مگر تو دیدی ، گیســــــــــــوی چون طلایم ؟ گفتم که : واااااااااای ! آری ! بیـــرون ز روسری بود ! گفتا به خشـــــــــم : حقّت ، حقّا که توسری بود ! گفتم : مگــــــر چه کردم ؟ دور از ادب چه گفتـــم ؟ گفتا که : امّلی تو ! بس کن ! همیـــــن که گفتم ! گفتــــم : دلـــــت ، محبّت ، با مـــــــن چرا ندارد ؟ گفتا : سرت ببینـــــــــــم ! روغــــــن چرا ندارد ؟ !! گفتم که : خانه ی دل ، بی توست تنگ و تاریــک گفتا که : نیست ابروت ، هشتی و پاک و باریک ! گفتم که : درد عشقی ، هرگــــز چشیده ای تو ؟ گفتا : تمام عمــرت ، "تکنــــو" شنیده ای تو ؟ !! گفتم : ایمیلت ، ای گل ! ای حــــــــوری زمینی ! گفتا : ایمیـــــــــــل من را ، در خواب اگر ببینی ! گفتم : چرا به عشقــــــم ، وقعی نمی نهی تو ؟ گفتا که : بوی " مک لین "، اصلاً نمی دهی تو ! گفتـــــــم : ترحّمی کن ، مجنـــــــــــون بی نوا را گفتا : چراغ نفتــــی ، امشب گرفتـــــــــه ما را !! گفتم : تفـــــاوت ما ؟ خندید و گفت : جانــــم ... سرکار در زمینـــــــــــــی ، من اوج کهــــکشانم ! از خواب خوش پریــــــــدم ! آن گفتمان ســـر آمد نومید و بور گشتم ، گوئــــی جهـــــــــان سر آمد ......... قول داده بودم با هر پست جدید یکی از شاهکارهای پسرکم علی رو هم بنویسم براتون ... یادم رفت ! به همین سادگی ! به همین خوشمزگی !! حالا بخونید از قند عسل من که دنیای مامانشه این پسرک شیرین زبون ... یه بار علی خیلی کوچیک بود .. فکر کنم شش یا هفت سال بیشتر نداشت ... یه روز جایی چشمش افتاد به یه ویلچر ... از من پرسید : مامان ؟ این چیه ؟ گفتم : ویلچره مامان ... گفت : به چه دردی میخوره ؟ گفتم :بیمار هایی رو که نمی تونن راه برن یا راه رفتن براشون خطر ناکه ، باهاش جابجا میکنن و گاهی هم میبرنشون گردش و هواخوری .. اونم قربونش برم مثل همیشه گفت : آهان ! و زیر لب چند بار تکرار کرد : ویلچر .. ویلچر ... آقا این قضیه گذشت تا دو سه ماه بعد در یک بعد از ظهر دل انگیز پاییز شیراز ، من و پسرکم کنار هم دراز کشیده بودیم و مشغول گپ و درد دل مادر فرزندی بودیم ! یهو من هوس کردم مهر و محبت پسرک رو امتحان کنم و از یه راه دیگه غیر از " مامانو چقدر دوست داری عزیزم ؟ " وارد بشم !! در حالیکه موهای نرمش رو ریز ریز نوازش میکردم ازش پرسیدم : علی جان ؟ پسرم ؟ اگه من یه روز پیر شدم .. اگه مریض شدم .. اگه دیگه نتونستم راه برم و از خونه بیام بیرون .. تو میای بهم سر بزنی ؟ تنهام که نمیذاری ؟ سر میزنی بهم ؟ آقا یهو رگ گردنش قلمبه شد !! مثل همیشه عین لبو سرخ شد ( که الهی من فدای این غیرت خوشگلش بشم الهی ) ! دستشو حلقه کرد دور گردنم و با احساسات تمام گفت : معلومه که سر میزنم .. بله که سر میزنم .. اصلا خودم میام میشونمت روی "وینچستر " (!!) و همه جا میبرم می گردونمت !!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 13:36 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....
|
|
RSS
|