تبليغاتX
نگیــــن شیـــــــــراز
از آن شادم که در هنگامه درد ... غمی شیرین دلم را می نوازد
این پست رو تقدیم میکنم به سیروس عزیز که دل پاکش چون دریاست ...

 

من یقین دارم که اشعـــــــارم جهانی می شـــود !

شعر من ، آری ، جهانی ، یک زمانی می شـــود !

گـــــر نگوئی از خودم تعــــریف بی جا کــــــــرده ام

هــم جهانی می شود .. هـــم جاودانی می شود

سر خوشم با آنچه از دل ، مـــــی تراود بر قلـــــــم

دوستــــی اندر پــــی نقـــــــد معانی مـــــی شود

بس که مـــن دنبال ســـوژه هر طرف کردم نگـــاه !

عاقبت شغل شریفــــــم ، دیده بانـــی می شود !

پیــــــر ها با بیت بیت شعـــــر من رقصیـــده اند !!!

شعرهایم باعــــــث شـــــــور جوانـــی مـــی شود

بنــــده از بس غش غش از اشعار خود خندیده ام

کودک منهــــم دچار بد گمـــــــانی می شـــــود !!

جوهر خودکار من شیرین و .. کاغذ چون عســل !

جمله اینها باعـــث شیریــــــن زبانی می شـــود !

هر کسی شعـــر مرا خواند و بر آن "به به" نگفــت

بنده نفرین می کنم (!) قطعـــا" روانی می شود !

خواب دیـــدم ، پیر دانائــــی مرا در خـــواب گفت :

دخترم ، ترشی نخور !! طنزت جهانی می شود !

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 8:7  توسط نگیــن شیــــراز | 

       
من خدارا با تمام بزرگی اش دیدم.من اورا با تمام شکوه و عظمتش.. با دریای بیکران مهربانی و سخاوتش ..در خواب با چشمان بسته دیدم....
.............
کودک دو سال و نیمه ام در آتش تب میسوخت.. دل دردهای شدید خواب خوش کودکانه اش را برهم زده بود..روز به روز دچار کمبود وزن میشد. پزشکان شیراز و تهران در پی تشخیص.. دست به آزمایشهای گوناگون میزدند و انواع داروها را امتحان میکردند.اما نتیجه ای حاصل نمیشد. من با نگرانی و اضطراب به انها خیره میشدم:دکتر! بیماری فرزند من چیه ؟وزیباترین جمله ای که از ایشان می شنیدم این بود:خانم ! ازدعا غافل نشوید......

من دعا میکردم و اشک میریختم..هنوز داغی تن کوچک و تبدار پسرم به داغی اشکهای من نبود.هنوز حرارتی که از تن نحیف کودکم برمیخاست به حرارت شعله های سرکش آه جگر سوز من نبود....هشت ماه تمام دعا کردم.خدا را صدا کردم.. کودک من ..ناخوش و بیمارروی تخت بیمارستان بودوتوان راه رفتن از او سلب شده بود..مثل شمع آب میشد..چشمان درشتش را که حالا در صورت لاغرش درشت تر جلوه میکرد به من میدوخت و التماس میکرد:مامان بریم خونه!من بیمارستان رو دوست ندارم! قول میدم دیگه بچه ی خوبی باشم و اذیت نکنم ! دیگه منو اینجا نیار.....و من به بهانه ی آب خوردن به راهروی بیمارستان میرفتم و به اشکهایم مجال باریدن میدادم
با تمام وجودم..با همه ی عشق مادرانه ام خدا را میخواندم:

خدایا .. من شفای کودک بیمارم را از تو میخواهم..

خدایا ! امید زندگیم..روشنی دنیایم را از من مگیر ...
دلم میخواست همیشه شب باشد تا من دعا کنم.
نیمه شبها که کودکم را با لالایی و قصه های کودکانه می خواباندم
با خدای خوبم خلوت میکردم : خدایا این بنده ی حقیر را دریاب
این مادر دلشکسته را دریاب ! گاهی صدای گریه و دعاهای نیمه شب مادری که فرزند او هم در اتاق مجاور بستری بود با صدای گریه ی من در هم می آمیخت و گاهی پرستار مهربان شب سری به اتاقم میزد..در کنارم می نشست ..دلداریم میداد..برای بهبودی پسر کوچولوی من دعا میکرد ووقتی اتاقم را ترک میکرد آسمان چشمان او هم ابری بود
..........
تا این که یک روز..رقیه ..دختر نه ساله ی بوشهری وقتی
می خواست از بیمارستان مرخص شود به اتاقم آمد..پارچه ی کوچک سبز رنگی را که به مچ دستش بسته بود باز کرد.. آن را به مچ دست پسرم بست و با همان لهجه ی شیرین بوشهری اش گفت
این مال کربلایه !!انشا الله علی هم خوب میشه
و من در حالیکه اشک میریختم سرش را در آغوش گرفتم..بوسیدمش و با همه ی وجود نالیدم :

یا امام حسین......

روزها میگذشت..انگار تمام درهای دنیا به رویم بسته بود..چشمم به آسمان بود و مهربانی های او..دعا میکردم و خدا را با همه ی توانم صدا میکردم..هر روز صبح علی نگاه تبدارش رابه نگاهم می دوخت و می پرسید: مامان امروز دیگه میریم خونه؟
ومن بغضم را فرو می خوردم .. به زحمت لبخند میزدم و میگفتم
آره عزیزم..امروز حتما میریم خونه
.........
تا این که یک روز پسر کوچولوی من دچار انسداد کامل روده شد..دکتر جراح گفت که نیاز فوری به عمل جراحی دارد و فردا صبح اول وقت باید به اتاق عمل برود..و آن شب..خدا میداند که تاصبح بر من چه گذشت..دستی به پیشانی داغ کودکم به نوازش و دستی دیگر به درگاه خداوند به دعا...
آن شب من ریسمانی بافتم از اشک و دعا..با هر قطره اشکم یک قدم به او نزدیکتر شدم و با هرجمله از دعاهایم اورا شفاف تر و نزدیکتر دیدم تا این که..سرم را کنار بالین کودک تبدارم گذاشتم و به خواب رفتم...

همه چیز را خیلی روشن به یاد دارم..نه ! من خواب نبودم
در عالم دیگری بودم..تا چشم کار میکرد بیابان خشک و سوزان بود
در میان این دشت سوزان کوهی بلند و تنها.. و در دامنه ی این کوه یک تخت..درست مثل تختهای بیمارستان با روکش سبز رنگ..و خالی از بیمار...
من معجزه را می دیدم !! در آن عالم شیرین معنوی ..آن فاصله ی بین خواب و بیداری..علی کوچولوی من با همان زبان کودکانه در حالیکه با دست کوچکش به تخت سبز اشاره میکرد گفت: مامان
دست امام حسین یه کاری کنه که بچه ها خوب بشن!!

و من با صدای ناله ی کودکم از خواب پریدم ..

نه ! نه ...  من خواب نبودم ...
این خواب نبود !  تمام وجودم می لرزید ...

از پنجره ی اتاق بیمارستان بیرون را نگاه کردم ...

آسمان صاف صاف بود و ستاره ها میدرخشیدند. آرامش عجیبی بر وجودم چیره شده بود ...

آن صحنه زیبا و جمله ی دلنشینی که فرزند بیمارم به زبان اورد..

دلم میخواست دوباره چشمانم را ببندم و آن صحنه ی زیبا را ببینم
آن دشت بزرگ !! آن کوه تک افتاده در دل دشت و آن تخت سبز رنگ خالی از بیمار و..جمله ی زیبای کودکم که با زبان شیرین خودش از امام حسین طلب شفای بچه هارا میکرد ...

خدایا ...  خدایا ...

تو صدایم را شنیدی ! تو به من جواب دادی ! تو مرا در دامان پر مهر کبریایی ات پذیرفتی ...
...........
هنوز بعد از یک سال و نیم که از ان خواب شیرین و از آن شب بزرگ میگذرد..نمیتوانم احساسم را توصیف کنم. ولی آرام بودم
مطمئن بودم و امیدوار. پسر کوچولویم را با تمام وجود در آغوش فشردم و گفتم: خداوندا ! راضیم به رضای تو
...........
فردا صبح اول وقت برای دومین بار علی کوچولو به اتاق عمل رفت. من پشت در اتاق عمل دعا میخواندم و به صحنه ی زیبای دیشب می اندیشیدم. انسداد روده برطرف شد..نمونه ی روده به پاتولوژی داده شد و بعد از یک هفته جواب پاتولوژی نوع بیماری او را مشخص کرد...اما بعد از عمل پسر کوچولوی من دیگر تب نکرد..دیگر دل دردهای شدید خواب و آرامش او را بر هم نزد
بعد از هشت ماه ناتوانی ..قدرت راه رفتن پیدا کرد
غذا می خورد..می خندید..زندگی میکرد
دنیای من رنگ تازه ای گرفت. رنگ امید و زندگی..علی ازبیمارستان مرخص شد..حالا یک سال و نیم است که دارو میگیرد
تحت نظر پزشک است اما دیگر کوچکترین علامتی از بیماری در وجود او نیست..خدا جواب مرا داد ! در آن اتاق کوچک معجزه ای بزرگ به وقوع پیوست و من معجزه را با چشمان بسته دیدم!!

من ماهها او را صدا کردم..صاحبخانه را صدا کردم
و زمانیکه در برویم گشوده شد..او را دیدم ! نور بود و عشق بود و مهربانی ...

 وجودش از لطف و کرامت بود ...

دریای بیکران سخاوت بود ... قطره ای از دریای سخاوتش را به من بخشید و مرا سیراب کرد ...
..............
حالا من در خنده های دلنشین پسرم که چهار سال و نیم دارد..خدا را می بینم.. سید الشهدا و فاطمه ی زهرا را میبینم
حالا وقتی از جلوی بیمارستان نمازی میگذریم..علی دستهای کوچکش را به آسمان بلند میکند و با زبان شیرین کودکانه اش دعا میکند: خدایا ! همه ی بیماران را شفا بده.. یا امام حسین! تو که مرا شفا دادی..همه ی بیماران را شفا بده مخصوصا بچه ها را ...
و همه ی ما با هم میگوییم : آمین ...
من هنوز هم وقتی پیشانی بر خاک میگذارم دعا میکنم..برای شفای همه ی بیماران..برای پزشکان مهربانی که دلسوزانه در پی تشخیص بیماری فرزندم بودند.. برای پزشک جراح فرزندم که نمونه ی کامل یک انسان واقعی بود..برای فرشتگان سفید پوش بخش کودکان که به فرزندم دارو و به من دلداری می دادند..و برای تمام کسانی که در این مدت برای من و فرزندم دعا کردند
دعا میکنم و از خدا می خواهم که مثل خوابی که دیدم همیشه تخت های بیمارستان خالی از بیمار باشد
........
از این دریای بزرگ..به همه ی ما قطره ای می رسد...اگر بخواهیم....
                                               

__________________________________________________

برگهایی از دفتر خاطراتم .. پائیــــــز هزار و سیصد و هشتاد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 0:44  توسط نگیــن شیــــراز | 
یکـــــــــــی از بزرگــان اهل تمیــــــــــــــز

شبی از قضـــــــــا ، خفت در زیر میــز !

همـــان میز کاو زیر آن خفتــــــــــــه بود

به یک شرکـــت شسته و رفتـــه بود  !

چو نور سحر ، پشت شب را شکست

رئیس همان میــــز ، پشتش نشست

شــــــد آغـــــــاز کارش به خمیازه ای

دهان باز شد ، همچـــــو دروازه ای !

.....

به ناگـــه ، یکی مــــردِ برگشته بخت

ز در داخل آمــــــــــــد ، بنالید سخت

که : ده روز کارم معطّـــــــل شـــــده

و آسایش بنـــــده ،  مختل شـــــده

یکی مُهـــــر و امضا به پرونــــــده ام

بزن .. نوکــرم ! چاکـــرم ! بنـده ام !

......

بیفکند بر ابروی خویـــــش ، چیــــن

جناب رئیس و .. بگفت اینچنیــــن :

به جان تو حالـــم سر جاش نیست

پریشم ! خیالــــم سر جاش نیست

و جوهر کنون توی خودکـار نیست !

به غیر از قلـم هم که ابزار نیست !

دو دندان شیریم (!) افتاده اســت !

ببین ! مسئله کاملا" ساده است !

......

صدایی به ناگه بیامد : دَ لنـــــــــگ !

بیفتــــاد دو زاری اش (!) بی درنگ !

خدا داند و بس ، چه شد زیر میـــــز

روابط ، یهو (!) گشت خیلی تمیز !!

بگفت آن رئیــــــس پر از فیس و ناز

به آهنگ پُر مهر و بس دلنــــــواز ! :

ببخشید قربان که تأخیر شــــــــد !

کمی مُهر پرونده تان ، دیر شـــــــد

از این پس اگر کارتان گیــــر (!) کرد

همینگونه باید کـــــــه تدبیر کـــــرد

پدر جان ! خودِ بنده در خدمتــــم !

فدای تو مستخدم شرکتـــــــــم !!

......

همان مرد نیکـــــــوی اهل تمیــز

که بُد شاهـد ماجرا زیر میـــــــــز

حکـــــــایت نمایـد برای شمـــــــا

از آغــــــــــاز تا آخـــــر ماجــــــرا

نخوابید هرگز شما زیر میـــــــز !

خبر ها بُوَد زیر میز ، ای عزیــز !

.....

قول داده بودم با هر پست جدید  ، از پسرکم هم بنویسم ... فراموش کرده بودم !

ببخشید ! و بخوانید ! ولی اسراف نکنید !

موقعیت : من و همسر و بچه هام و پدر و مادرم سر میز شام .. منزل ما ...

من : بابا ؟ دیروز نتیجه سونو گرافی رو بردی دکتر ؟ دکتر چی گفت ؟

پدرم : گفت احتمالا پروستات شما نیاز به عمل جراحی داره چون بزرگ شده .

علی : پروستات چیه بابا بزرگ ؟؟

پدرم : ( توضیحات مختصری در مورد پروستات ) !

علی ( با تردید ) : آهان ! 

یک هفته بعد ( عین فیلما ) !!

علی : مامان ؟ بابابزرگ کی میخواد ترموستاتش (!!!!!) رو عمل کنه ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 9:4  توسط نگیــن شیــــراز | 
خوشا شیــــــــراز و وضع بی مثالش

خصـــــوصا" بانــوان با کمــــــالـــــش

کســـــی کاو پا در این وبلاگ بنهــاد

رود از خنده ریسه ، خوش بحالش !

" نگین " طنز شیراز است اینجـــــــا

صفــــــا آورده با شعـــــر زلالــــــش

ندارد هیـــــچ اینجــــــــا راه در رو !!

ز شرق و غرب  حتی از شمالش ! (۱)

خـــــــدایا ، هر که گوید نیک یا بــد

دهانش پر گهـر ، خوش بر حلالش

اگـر اینجا ز شیرینی خبر نیســــت

دهان شیرین بفرما ، با خیالـــش !

.....

(۱) دقت بفرمایید .. راه جنوب بازه !!

.....

اولش تصمیم گرفتم یه وبلاگ جداگانه اختصاص بدم به سوتی های پسرم علی !

اما بعد دیدم نه فرصتش رو دارم و نه دل و دماغش رو ...

بخاطر همین تصمیم گرفتم با هر پست جدید که مینویسم ، یه نمونه از شاهکارها ! یا کلمات قصار

پسرکم رو بنویسم ...

نظر موافقین و مخالفین و مخافقین !!! برام مهمه ...

....

جدول حل کردن من و پسرک هم حکایتیه واسه خودش ...

وقتی میاد کنارم میشینه و اصرار داره که : مامان به منم بگو کمکت کنم !!

من : از دامنش مرد به معراج می رود . ( زن )

علی : چین دار !!

من : آتشدان گرمابه . ( تون )

علی : پکیج !!

من : واژه ی دعوت به سکوت . ( هیس )

علی : خفه شو !!!!!!

من : عالمی میان دنیا و آخرت . ( برزخ )

علی : دار الرحمه !!! ( گورستان عمومی شیراز )

.....

خودش میگه میخواد الکترونیک بخونه  پسرکم  .. اطلاعات عمومیش هم که بیسته ! 

نظر شما چیه ؟ !!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:9  توسط نگیــن شیــــراز | 
دووووور از جان شما .. این بنـــــده قلیان می کشــــم

در خفا و در پس و پنهـــــــان ، شتابان می کشـــــــم

نِی فقـــــط قلیــــــان بــــود یار و انیــــس و مونســــم

عاشق سیگــــــــار هم هستم ، گهی آن می کشم

پیپ شیکی حاصل است و یک عـــدد فندک به جیب

عصر ها بر صندلی ، در توی (!) ایوان می کشــــــــم

آنچه دودی می دهــــــد بیــــــرون ، خریدارش منــــم

گر چپق افتد به دستم ، شاد و خنـــــدان می کشم

چون خجالــت می کشـــــــم از والدین محتــــــــرم !!

دور از چشـــم پدر ، وز مام پنهـــــــان می کشـــــــم

درس را سازم بهــــــــانه ، مــــــی روم توی اتـــــــاق

واندر آنجا ، جایتان خالــــی (!) فراوان می کشــــــم

هی نگویید : " این پسـر در راه بد افتاده اســـــــت "  

من فقط سیگار و پیپ و بنگ (!) و قلیان می کشـم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 11:49  توسط نگیــن شیــــراز | 
قالـــــی خوش نقش ایـران ، پاره شـد

هموطـــن از شهــــر بـم ،  آواره شــــد

تار و پود شهـــــر بم ، از هــم گسست

قامت ارگ قدیمـــــــی هــم شکســـت

خـــــورده بر اندام بــم ، صـــــدها تَرَ ک

هر طـــرف ،  آوای جانسوز " کمـــــک "

چشمهــــــا در جستجـــــــوی یکدگـــر

درد ایـــــن ، از درد آن دیگـــــر ، بتَــــــَر

اشـــــک و آهِ کــــودکِ  گم کــــــرده راه

ناله هــــای مــــــادرانِ  بـــــی پنـــــــاه

گـــــــریه گنگ و جگـــــــر سوز پــــــــدر

هــــای هـــــــایِ  کـــــــودکان در به در

جســــــم سرد پیرمردی ، زیـــــر خاک

پیر زن می کرد از غـــــم ، سینه چاک

گر تو را هم مهــــر مردم در دل اســت

کوه هم باشی اگر ،خواهی شکست

....

ای بمی ! ما مردمــــی با همّتیــــــم

با همیّت ، با شرف ، با غیرتیـــــــــم

سیل شد اینک ، سرشک دیـــده ام

روز و شب ، خون در غمـت باریده ام

ای برادر ، جان خواهـــــر ، غم مخور

دل قوی دار و ، اُمید از حـــــــــق مبُر

دست مجروحــــت بنه در دست مـن

ای فدای هستـــــی تو ، هستِ من

من به زخمت مرهم از گُل می زنـم

از دل خونیـــــن به بم ، پُل می زنم

من تو را با خود از اینجـــــا می برم

از کویر غـــــم ، به دریا مــــــی برم

....

دست خلـق آمد برون از آستیـــــن

دیده بگشا ، همدلــــی ها را ببین

کِی تو را تنها در این وادی نهیــم ؟

جانمان را هم بخواهی می دهیم

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 11:15  توسط نگیــن شیــــراز | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....

نوشته های پیشین
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
پیوندها
خان دايـي عزيـــــــــز و گرامي
فتو بلاگ پوريا ... عزيز دلـــــــم
اونی کـه مثل هیچکس نیست
پرنس کـــوچـــولــوی شرقــــی
مینوی نازنیــن خودم
شهــــلای عــــزیــز
دختــــــــر هـمسایه نـازنینــــم
رند عالـــــم ســـوز
پونـــــــی هــای عـــــــزیــــــــز
کلمــــــه
قاصـــــدک مهـــــربونــــــي ها
افـســــــانه عـــــــزيـز خــــودم
تكيــــــــــن
منوچهر انتظار ..... آقــا اجازه ؟
شــيخ عيســــــي ابـو زيـــــــد
كــاكـــــــه تيـغــــــــــــــــــــون
مــحـــــــــرمـــــــــانـــــــه هــا
شيرين عزيز
آشـپزخـانه خــديجـه سـلـطــان
بانوي بهار عزيز و مهـــربونم
مـحمـــــــــــــد جــاويــــــــــــد
اصلا به ما چه ؟
خـلــــــــــــــوت لـيــــــــــــــــلا
طنز هاي راشــد انصـــاري
صدف عزيز
باران عزيز
ماه مهـــــــربون عــــزيــــز
خاتــــــــون عزيــــــــــــــــز
روزهاي بي خورشيــــــــد
صبـــــــاي نازنيـــــــــــــن
پروانــــــه عزيـــــــــــــــــز
فرزند هميــــن آب و خاك
آردهــــــــاي بيختـــــــــه
يواشكـــــــــــــــــــــــي
مهــــــــــري عزيـــــــــز
نســــــــــرين نازنيـــــن
يك اهري و اتفاقات ساده
نگاهـــــــــــي دوبــــــــاره
نــــــــــو يــــــــســـــنـــده
يـــــــــــادي كــــــــــــــــن
آميــــــرزا قشـــم شـــــم
علي اصغر نجفي ( اغو )
غمين
شمعــــــدانيهاي قرمــز
پلخمون
زينب سادات عزيز
ترمه هاي رنگي مادر بزرگ
هستـــــــــي عزيز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM