![]() |
![]() |
|
| از آن شادم که در هنگامه درد ... غمی شیرین دلم را می نوازد |
|
با کاشت کلم بر روی پس مانده های سنگهای معدنی ، می توان طلا حاصل نمود ــ جراید
...... هان ای برادرانـــم ... برپا ! كلــــــــــم بكاريد طي شد زمان گندم ... حالا كلــــم بكاريد ! شد حاصل از كلم پيچ ، گويا طلاي رخشان گــــر طالـــب طلاييد ، جانا ! كلــــم بكاريــد گرچه ز دشت گنــــــدم ، نان خلايـــــق آيد حرف طلاست امروز ، تنها كلــــــم بكاريد ! هرجا زميـن خالي ، ديديد اين حـــــوالي ! بي فوت وقت ، فوراْ ، آنجا كلم بكاريــــــــد امـــــروز اگر بكاريد ، بهتــــر بود ز فـــــــردا گر نيست فرصت امروز ، فردا كلم بكاريد ! تصميــم با شماهاست ، مختار در زمينيد من كي كنم فضولي ؟ اما كلم بكاريد !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 13:33 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
یک شب سرد اما زیبای پاییزی ... ساعت حدود یازده شب ...
همسرم در حال دادن کارت به دستگاه خود پرداز بانک ، جهت اخذ وجه رایج مملکت ! علی پسرم ایستاده در کنار پدر و زل زده به صفحه نمایشگر خود پرداز ... من ایستاده در کنارشان و محو تماشای پدر و پسر و مطابق معمول قربان صدقه رفتن از اعماق قلب ! ( پسرمو میگم بابا ) !! علی : بابا ؟ چرا وقتی میخوای پول بگیری زبان " فارسی " رو انتخاب میکنی ؟ باباش ! : خوب واسه این که زبان ما فارسیه دیگه بابا جون ... علی : اون وقت اسکناس چند تومنی میده ؟ باباش : بستگی داره بابا جون ... گاهی هزاری ... گاهی هم دو هزاری ... علی : د همین دیگه .. اگه زبان انگلیسی رو انتخاب میکردی بهمون دلار می داد ! ..... حالا شما هی بخندین .. هی بخندین ! معلم بچه م گفته حتما سال آینده راهنمایی تیز هوشان قبول میشه ... بخندین ... بخندین ... اونوقت اگه من به شما شیرینی قبولیشو دادم !!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 14:25 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
بچه که بودم ، مادرم هر روز صبح با شانه آبی رنگم ، موهای صاف و بلندم را با دستان پر مهرش ،شانه
می زد و روبان های باریک و سپید را لا بلای موهایم می بافت ... مادرم سالهاست که نیست ... پس این روبان های باریک و سپید را دست چه کسی هر روز لا بلای موهایم می بافد ؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 11:53 توسط نگیــن شیــــراز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
عجب رسمیه ... رســـم زمـونه .. قصـه ی برگ و ... باد خزونــــه ... میرن آدما ... از اونا فقط ... خاطره هاشون ... به جا می مونه .....
|
|
RSS
|