|
نگیــــن شیــــــــراز
|
||
سلام ....
آقا جای شما عزیزان خالی ، چند شب قبل که دور هم نشسته بودیم و بچه ها کمی از درس و مشق فارغ بودن ، رو کردم به علی و گفتم : علی جان فکر کن تو نامزد ر.ج شدی و میخوای نیم ساعت واسه مردم حرف بزنی که برنامه هاتو بگی و مردم تو رو بشناسن و با برنامه هات آشنا بشن و بهت رای بدن ...
فکر کن الان مقابل دوربین هستی و داری صحبت میکنی و همه مردم ایران هم تو رو میبینن و حرفاتو میشنون ...
آقا به محض اینکه این حرف از دهن من در اومد انگار حوصله اش سر رفته بود و از خدا طلبیده بود ، بدو بدو رفت لم داد رو مبل ، پاهاشو هم انداخت رو هم ، یه ژستی گرفت و سینه شو صاف کرد و شروع کرد :
اوهو .. اوهوووو !
( در حالیکه صداشو کلفت کرده و سعی میکنه خیلی شمرده شمرده و لفظ قلم صحبت کنه ) !
سلام عرض میکنم خدمت مردم زحمتکش ... ولی (!) میدونین چیه مردم ؟!
اصولاً ما مردم هرچی میکشیم از دست این رکوع (!) اقتصادی میکشیم ... مردم ما فلج شدن بخاطر رکوع اقتصادی !
من اگه ر.ج بشم با اینکه خیلی گرفتارم و امتحانام هنوز تموم نشده !! سعی میکنم این رکوع اقتصادی رو برطرف کنم و بجاش سجود اقتصادی درست کنم !
( دقت داشته باشین دوستان .. "درست کنم" ) !
که هم ثوابش بیشتره و هم کمر مردم درد نمیگیره !!
(وای الههههی قربون این کاندیدای دلسوز و مهربون برم من .. من که قطعاً بهش رای میدم ) !
من : میدونین که قشر عظیمی از این ملت رو جوون های عزیز تشکیل میدن ... واسه اونا چه برنامه ای
دارین ؟
علی : اوهو .. اوهوووووو !
( یه لیوان آب فرضی رو از روی میز جلوی مبل برمیداره و یه کمی میخوره ) !
من واسه هر کدوم از جوون های مملکت یه خیابون میسازم و سندش رو هم به نامش میکنم که توش زندگی کنه !! سر هر خیابون هم یه پارک درست میکنم توش هم درخت توت میکارم !
من : حالا چرا درخت توت ؟
علی : چون هم شیرینه ، هم خوشمزه ست ... هم درختش خیلی میوه میده و هم میشه ازش بری
بالا !!
من : وای چه برنامه شیرینی ! من حتما به شما رای میدم به شرط اینکه بگین واسه قشر محروم جامعه
چه فکری دارین ؟
علی :من فروشگاههای رفاه رو زیاد میکنم که همه برن توش خرید کنن و بچه ها بتونن سوار چرخ دستی بشن و تو راهروهای فروشگاه بگردن و هر چی دلشون خواست واسه خودشون بخرن !
غرفه های سی دی فروشی رو هم زیاد میکنم تو رفاه !
دخترم : یعنی مشکل مردم به سی دی خریدن خلاصه میشه ؟ مردم مشکل دیگه ای ندارن ؟
علی : خیر ! آدم باید اینقدر بگرده که یه سی دی بازی پیدا کنه بخره ! تازه بعضیاشونم کیفیت ندارن !
دخترم : آهان ... در مورد آموزش و پرورش چه حرفی دارین بزنین ؟
علی : علّت (!) اصلی کشور ما آموزش و پرورشه ... ااااااای مصیبت !!
من .. من آموزش و پرورش رو تعطیل میکنم و همه ی سال رو میکنم تعطیلات تابستون !!!
( اینجا من و دخترم ضعف کردیم از خنده و دخترم گفت : علی جان ممکنه همه سال رو بتونی تعطیل کنی اما همه سال رو که نمیتونی تابستون کنی .. میتونی ؟! )
علی با یه ژست خیلی جدی : من علی جان نیستم خانم ! من کاندیدای ر.ج هستم .. جناب آقای علی !
بعدشم ، بعله که میتونم ! چرا نتونم ؟ وقتی ر.ج بشم همه کاری میتونم بکنم !
( البته پسرم پر بیراه هم نمیگه و هیچ بعید نیست که دولت شاپسرم بتونه با درایت و لیاقتی که در این کاندیدای جوان و باهوش سراغ دارم تمام سال رو به تابستون تبدیل کنه ) !
علی پشت چشمی نازک میکنه : اوهو .. اوهو .. چقدر دیگه وقت دارم ؟!
دخترم : هیچی ! وقت شما تموم شده و من از طرف خودم و همکارانم از اینهمه زر زیادی که زدین تشکر میکنم و به مردم شریف ایران هم اکیداً توصیه میکنم به شما رای ندن !
( رو میکنه به دوربین خیالی و میگه : اگه میخواین بدبخت بشین به این رای بدین ! اگه میخواین به روز سیاه بشینین به این رای بدین ! اگه میخواین روز خوش نبینین به این رای بدین ! )
علی رو به دوربین ! : اهکی ! مردُم عزیز ! این الکی میگه ! من خودم عکسم رو دادم بزرگ کردن تازه اونم با کراوات ! میخوام بزنم بالای ورودی ساختمونمون که همه همسایه هامون به من رای بدن ! میدونین چند تا رای میشه ؟!
من : بله خوب رای زیادی میشه ... اما شما در ارتباط با سالمندان عزیز چه برنامه ای دارین و برای رفاه و آسایش اونها چه تدابیری اندیشیدین ؟
علی : اوه ! سوال خوبی کردین خانم ! چون سالمندان یه کمی (!) پیر هستن و ممکنه بزودی بمیرن ،من
سالمندان رو میفرستم خارج که اگه مُردن در رفاه و آسایش بمیرن !
من : ای بابا ! اون بیچاره ها چه گناهی کردن که آخر عمری برن اسیر غربت بشن و تو غربت و بیکسی
بمیرن ؟ شما اگه راست میگین رفاه و آسایش خارج رو بیارین داخل کشور !!
علی : خوب نمیشه خانوم ! راه خیییییلی دوره ! تا برسه اینجا فاسد شده ! اونم تو این گرما !!
( رو میکنه به من : مامان کولر بزنم ؟ خیلی گرمه ) !!
من در حالیکه از شدت خنده اشک از چشمام سرازیره : بله بله کولر هم بزنین !
ولی ای بی معرفت ! یعنی تو بابابزرگ و آنا ( پدر و مادرم ) رو میخوای بفرستی خارج که اسیر غربت بشن ؟ ای نوه بی معرفت !
علی با دلسوزی : نععععع ... نعععععع ... اونا رو که نمیفرستم ! پیرهای مَردُم رو میفرستم !
خانواده خودمون نه !
من : الهی قربون معرفتت بره مادرت که اصلی ترین شرط یه کاندیدای نمونه و شایسته رو داری !
اما خوب پیرهای مردم هم واسه خانواده هاشون عزیزن ...
چطور دلت میاد آخه ؟
علی : چرا دلم نیاد ؟ من که نمیشناسمشون !! تازه شاید پول نداشته باشن برن خارج و تا حالا خارج نرفته باشن من به خرج خودم (!) میفرستمشون که خارج رو هم ببینن !!! بد کاری میکنم ؟!
من زیر لب : خرج که از کیسه مهمان بوُد ...
من روی لب ! : نه قرررربونت برم الهی ! بسیار هم کار خوبی میکنی !! اجرت با خدا مادر !
( علی بلند میشه دستشو میذاره رو سینه اش و به من تعظیم میکنه و با لبخند میگه : نوکریم ) !
من در حالیکه ته دلم غنج میزنه واسه این ژست قشنگش :
حالا شما نفرمودین در زمینه سیاست خارجی چه موضعی رو اتخاذ خواهید کرد ...
علی هاج و واج : موضع یعنی چی ؟!!
دخترم در حال ریسه رفتن : واااااااااااای علی خدا عمرت بده خیلی وقت بود یه دل سیر نخندیده بودم !
من رو به دخترم : جدی باشین خانم محترم ! کشک که نیست ! صحبت سرنوشت یه ملّته ! ( چشمک)
دخترم : اوه بله یادم نبود ! من عذرخواهی میکنم ... حالا اینا رو بی خیال !
میشه لطفاً بگین برنامه شما در رابطه با کنکور و ورود جوانان به دانشگاه چیه ؟
علی : بله خواهرم ! من معتقدم اصلاً کنکور کیلو چنده ؟!! هر کی هر رشته ای دوست داره بره بخونه !
دانشگاه ها رو بزرگ میکنم که جا زیاد بشه ! دیگه کنکور نمیخواد بدین ! فقط پول زیاد بدین که بتونم استاد خوب بیارم براتون !
دخترم : هوراااااااااا ... من و دوستام همه مون به شما رای میدیم آقاااااا فکلی !!
علی : شما خیلی بیخود میکنین ! نمیخوام پشت سرم حرف باشه که همه دخترهای جوون به من رای
دادن !!
( نه خداییش شما تدبیر و آینده نگری این کاندیدای موشول و دوست داشتنی رو حال میکنین ؟! )
دخترم : حالا که اینطور شد ، وقت شما خیلی وقته تموم شده و اگه زر دیگه ای دارین بزنین که میخوایم آگهی بازرگانی پخش کنیم !
علی : زر خودت میزنی خانم محترم ! بعدشم چون فردا امتحان علوم دارم !! اصلاً اگه وقت هم داشتم باید میرفتم به درسم میرسیدم و شما و مادرم رو ( اشاره میکنه به من ) به خدای بزرگ میسپارم و در خاتمه از ملت ایران تشکر میکنم که به من رای میدن !
دخترم در حالیکه از روی مبل بلند شده و براش شکلک در میاره :
صنّار بده آآآآآآآآآآآش ... به همین خیال بااااااااااااش !!
علی : ماماااااااااااااااان یه چیزی به این نمیگی ؟!!
و بعد با خیال راحت از اینکه وقت مصاحبه تموم شده و دوربین خاموشه !! میاد وسط هال و چشماشو
میبنده و مشتهاشو گره میکنه و شروع میکنه به شلنگ تخته انداختن ! و خوندن که :
آقا یه روز بوش ... زنگ زد و گفت این خانومه که خیلی دلبره .. از جنیفر لوپز ما بهتره ... نی ناش ناشم
بلده ؟ وای اگه لباشو به من نده دلم ریش میشه ... خانوم این آقا پسره کیت میشه ؟ بیا پیش ما بشین
و پادشاه این منطقه خواسته ت ... تو یه ملکه فوق العاده ای میگیرم دنیا رو واست !!
( و یهو جوّ بشدت میگیردش و از ته دل داد میزنه : )
وای موشول اینا کوجا هن ؟ دنبال دامن کوتاهن .. کاری نکنی که مجبور شم .. بگم موشول اینا کوشن ؟
وااااااااااای موشول اینا کوشن بیا .... شیش و هشتین کیا ؟!!!!
........
پ.ن : کی به پسر من رای میده ؟!
او که تا پیش از آن ملایــــــــم بود / بــــی سبب داد میـــــــزد و فــــــــریاد
هــــــــر چه میگفتم او مخالف بود / گیـــــــر بر خاندان ِ من میــــــــــداد !
می نمود از قیافه ام شِــــــــکو ِه / میگرفـــــــــــــت از غـــــــذای من ایراد
الغــــــــرض ، خنـــده رفت از لبهاش / خانه مان شد دگـــر مــــــــلال آباد
......
یک شب آنسان که اُفــتَــــد و دانی / که دیریم دام دارام مبـــــــــارک باد !
( ماوقع را نمی نویسم ، چـــــــــون / گیر میده اداره ی ارشــــــــــاد ) !
مــــــــاه آنهم دقیق یادم نیست / فَــــــــروَدین بود ؟ شایدَم خـــــــــرداد !
بنشستم کنار او شیــــــــرین / گرچـــــــــه اسمش نبـــود آق (!) فرهاد !
گفتم : ای همسر من ، ای خوش تیپ ! / ای که جانم فدای جانت باد
از چه رو اینچنین پریشانی ؟ / از چه رو take you چنین غمبــــــــاد ؟!
ای که شش دانگ ِ من به قربانت / ای قدت سَرو و قامتت شمشـــاد
خود چــــه آمد تو را به سر ، که دگر / نیستی مثل اون قدیمـــــــا شاد ؟
.......
ناگهـــــــان خیره شد به چشمانم / در نگاهش چه بود ؟ !! oh my god
چیز داغــــی که سخت می سوزاند / همچو خورشید ِ نیمه ی مــــرداد
گفت گر فکر شوی خود هستی / قصــــــــدت ای جان ، اگر بُوَد امـــــداد
دست در دست من بنه تو ز مهــــــر / همســــــر خویش را بکن داماد !
آری ، او همسری دگر میخواست / آخ از این ظلم ، واخ (!) از این بیداد
........
شکر ِ ایزد که این فقط شعـــر است ! / ورنه گر آرزو کند استـــــــاد ...
حقّ ِ او را نهـــــــــم کف دستش / دودمانش همی دهـــــــــــم بر باد !
آورم پیش چشم او فَک و "فا" ... / "میل" و ایضاً تمامی ِ اجــــــــداد !
بعله ! اینجوریاست ! چون پدرم / نام من ، بی جهت "نگیــــن" ننهاد !
...................
توضیح ضروری : میدونم شعر طولانی شده ... شما به بزرگواری خودتون ببخشید ...
من حالا توضیح میدم خدمتتون !
راستش چهار بیت آخر ، اصلاً جزو شعر نبود !
اما از اونجاییکه همسر عزیز تر از جان ، مدتیه وبلاگ منو میخونن ، برای جلوگیری از خطرات
احتمالی (!) چهار بیت آخر به شعر اضافه شد !
چرا که جان تراولتا در کتاب " آداب الاحتیاط فی الحیات النساء" میفرماید :
مرد آخر بین مبارک بنده ایست !
بعله ! اینجوریاست !
آقا سلام علیکم !
اون اوایل که جوان بودم و جویای نام ، مطالبم رو برای چاپ به دفتر روزنامه میفرستادم ...
گاهی هم میسپردم به مسئول انجمن که ایشون برای چاپش اقدام کنن ...
بعد میدیدم که هی من منتظر می مونم و هی اشعار آقایونا ! چاپ میشه اما اشعار من میره توی نوبت ...
این شد که یه شب شاکی شاکی این شعرو سرودم و دادم به مسئول انجمن و با کمال تعجب دیدم که هفته بعد چاپ شد !
بیخود نیست که قدیمیا میگن : بچه تا گریه نکنه شیرش نمیدن !
......
شب است و خواب از چشمـــــم پریـــده
قلــــــــم بر روی کـــــاغــــــذ آرمیـــــــده
قلـــــم بردارم و شعــــــری بگــــویـــــــم
کـــــه همتــایش کسی هرگــــز ندیده !
مــــردّد مانــــده ام در نــــــوع شعــــــرم
رباعـــی ؟ یا غــــزل ؟ یا که قصیـــــده ؟
ولی افسوس ، شعرم کِی شود چاپ ؟
در آن نشـــــــریه یا در ایــــن جریــــده ؟
ز مــــن ، ای طنــز پردازان ، مرنجیــــــد
کــــه هست آزاد اظهــــــار عقیــــــده !
فقــــــط اشعـــــــار مردان چاپ گــــردد
علیرغــــم غلطهـــــای عــــــدیده (۱) !
شمـــــا جمعید و مـــــن تنهای تنهــا !
"نگیـــــن" در این میان عضــــو جدیده !
اگر چنـــــــدی نگویم شعــــر ، گویند :
"خدا را شکر ، رفت آن ورپریــــــــده" !
ولـــــی ماُیوس می سازم شمــــــا را
به طبـــــــــع نارس و شعــــر رسیده !
به بزمی گفت با من ، یک ادب دوست
به لحنی مهربان ، آن قد خمیــــــــده
"بشارت باد بر تو دختــــــرم ، چون ...
خبر* چاپش کنــــــد روی دو دیده " !
.....
۱- منظور غلطهای چاپی بود بخدا !
* روزنامه خبر جنوب ...
.....
چند شب قبل داشتم جدول حل میکردم ، طبق معمول علی اومد کنارم و
گفت مامان به منم بگو کمکت کنم ...
منم که توی حال و هوای خودم بودم و میخواستم تنها باشم با خودم گفتم
حالا یه چیز سخت ازش میپرسم که نتونه بگه و بره دنبال کارش !
خلاصه گشتم و مثل تمام جوینده ها عاقبت یابنده شدم !
من : علی جان ... پا افزار ستور ..
علی : چی ؟؟؟؟؟؟؟
من : پا افزار ستور ...
علی : پا افزار یعنی چی ؟
من : یعنی کفش ... چیزی که پا میکنن و بوسیله اون میتونن براحتی راه برن ...
علی : آهان ... خوب ستور یعنی چی ؟!
من : یعنی چهارپا ... مثل گاو ... گوسفند ... پا افزار ستور یعنی چیزی که
چهارپایان بعنوان کفش و پاپوش استفاده میکنن ...
علی : اِاِ مامان ؟ مگه گاو و گوسفند هم کفش میپوشن ؟!!
من : پسر جان تو واسه چی الکی میای میگی مامان منم کمکت کنم ؟
علی : بروووووو بابا تو هم ! شما گاو و گوسفندهاتون هم کفش میپوشن به من چه ؟!!
و درونیات ایشون نیست ... گاهی هم نمایانگر حس و حال و درونیات ایشون هست !!!!!
......
شاعـــــــــــر خوش سخن ، چرا ، میل به شطح میکند ؟
از طبقــــــــــــــات داخلی (!) میل به سطــــــــح میکند ؟
گـــــاو حسنقلی چــــــرا ، یک شبه پیر می شــــــــود ؟
موش ِ ضعیف ِ طبع ِ من ، یک شبه شیر می شـــود ؟!
ریشه ی کشک در فضـــــا ، فکر هبــــوط می کنـــــــد !
تا بپُــــــــکد ملاج من ! سنگ سقـــــــوط می کنــــــد !
کشتی تایتانیک چرا ، جانب شــــــــــــــــرق میشود ؟
Rose ز چه بیوه میشود ؟ Jack ز چه غرق میشود ؟!
پنجــــــــــره باز می شود ... حـــــرف دراز می شود !
دختــــــــــر همسایه ی ما ، مسئله ساز می شود !
پیر زن آه می کشد ، آه ، چه مــــــــــــاه می کشد !
بر تن بوم کاغـــــــذی ، گـــــــاو سیاه می کشـــــد !
ماســـــــت چو آب می خورد ، تجربه دوغ می شود
خ ش ت ک البرادعی ، شکل بلـــــــــوغ می شود !
هانیه ، دختر عمّــــــــه ام ، طالـــب بوس می شود
بوس چو میدهم ، چرا اینقده (!) لوس می شود ؟
پول چو خواهــــــم از پدر ، گوش به من نمی دهد !
پــــول دهد ، چه فایده ؟! پول خفن (!) نمی دهد !
دست به ماشه می زنم ، تیر ، قشنگ می شود !
طبع چو خشک می شود ، شعرجفنگ می شود !
شصت و سه بار ، از کـــــــرج تا خود ِ قُم دویده ام !
بد شــــــده حالم و ، سپس ، زیر سرُم کپیده ام !!
شاعره ، "اکس" می زند ، مرغ خروس می شود !
شعـــــر مزخرفم یهو ، مثل عــــــــروس می شود !
ترمز شعر من چرا ، راست کلیـــــــک نمی شود ؟!
بی بی دل ، عزیز من ، ســـرباز پیک نمی شود !
........
یه نفر منو از برق بکشه لطفاً !!
.........
به ساعت ثبت این پست دقت کنین دوستان .. این وقت شب (صبح) ! شما جای من بودین بهتر از این می نوشتین ؟!
آقا بد میگم ؟!!
آقا ما تازگیا بسی علاقمند شدیم که پست هایمان را با کلمه " آقا " شروع کنیم !
از نظر شما که اشکالی ندارد ؟ مرسی ! از نظر ما هم بلامانع است !
.......
آقا ! سلام ...
آقا چند روز قبل ، عصر که همسر عسیس تر از جانم از اداره اومد خونه ، طبق معمول روزنامه همون
روز رو با خودش آورد ... بعد از صرف غذا و چای عصرانه ، من روزنامه رو برداشتم و شروع کردم به ورق
زدن ... همینطور که داشتم عناوین مطالب رو نگاه میکردم یهو چشمم افتاد به عکس یه جوجه طلایی
زرد و ملوس و مامانی که با تیتر درشت بالاش نوشته بود : جوجه ها میتوانند تا عدد سه بشمارند ...
آقا منو میگی ؟ اینقدر از دیدن عکس اون جوجه طلایی و تصور اینکه این فسقلی ها بلدن تا سه بشمارن
ذوق کرده بودم که یهو شروع کردم از ته دل قربون صدقه جوجه هه رفتن !
حالا نه یه بار ... نه دو بار ... همینطور یه ریززززز میگفتم : ای الههههههی دورت بگردم هوشولوی من !
الهههههههی بگردم که تو بلدی تا سه بشماری .. ای قررررربون اون مغز هوشولوت برم که یک دو سه
بلدی یشماری ... ای عسسسسیس فسقلی با هوش من ... وای الهههههههههی !!
خلاصه در گیر و دار قربون صدقه رفتن از ته دل بودم و از دور و برم غافل ، که یهو صدای همسر جان بلند
شد که : خانوووووم ؟ والا ما هم تا شیش بلدیم بشماریم ها !!!
پ.ن : ای آقایون محترم ! شماها کی میخواین بزرگ بشین ؟ آخه جوجه طلایی قد فندق هم حسودی کردن داره تو رو خدا ؟!!
......
آقا این علی ما یه عادت بد داره و اونم اینه که در ماشین رو خیلی محکم میبنده ... هر چی هم بهش
میگیم به خرچش نمیره و اعتقاد راسخ ! داره که در رو معمولی و آروم میبنده !
خلاصه که ما دیدیم این وضع نمیتونه ادامه داشته باشه و حالا ماشین به جهنم ، صدای کوبیدن در ،
اعصابمون رو خورد میکنه ...
این شد که من تصمیم گرفتم هر بار در رو محکم میبنده جریمه اش کنم ... اونم جریمه نقدی !
این موضوع رو با همسر جان در میون گذاشتم و ایشون هم موافقت کردن که این قانون اعمال بشه ، ققط
نمیدونم چرا میخندید وقتی موافقت میکرد !
بهرحال من به علی آقای گل گفتم که ماجرا چیه و از این ببعد هر بار که در ماشین رو بکوبه ، پونصد تومن
باید جریمه بده !!
آقا اونم کلی کولی بازی و شلوغ پلوغ که : نخیرررررر من قبول ندارم ... من درو آروم میبندم ... تازه اگه هم محکم ببندم پونصد تومن خیلی زیاده !
اما من طبق اصول تربیتی کودکان ! احساس کردم که باید سفت و سخت بایستم که این عادت زشت
از سرش بیافته ...
خلاصه با هزار مکافات و چک و چونه راضیش کردیم که به این قانون عمل کنه ...
این گذشت تا اینکه ...
جونم براتون بگه که یه عصر تابستونی ما علی رو بردیم رسوندیم پارک که چند ساعتی رو با دوستاش
بازی کنه و بعد هم سر یه ساعتی بریم دنبالش و برگرده خونه ....
آقا به محض اینکه ما علی رو جلوی پارک پیاده کردیم ، موبایل همسر جان زنگ خورد ... و در کمال
مسرت (!) متوجه شدیم که دایی بزرگ همسر جان قراره امشب با اهل و عیال تشریف بیارن منزل ما ...
و از اونجاییکه قبلاً هم میخواستن بیان خونه ما ، اما ما جای دیگه مهمون بودیم ، دیگه همسر جان
نتونست "نه" بگه و گفت که قدمشون بر چشم و منتظرشون هستیم امشب ...
به محض اینکه این مکالمه فرح بخش به پایان رسید ، زنگ زدم به موبایل علی که :
علی جان امشب مهمون دار شدیم و ما حدود یکساعت دیگه میاییم دنبالت که برگردیم خونه ، چون بعد
که مهمونا بیان دیگه نمیتونیم بیاییم دنبال تو ...
آقا اونم از پشت تلفن شروع کرد به نق نق و غر زدن که من تازه رسیدم پارک و یه ساعت کمه و میخوام
بازی کنم و مهمونا به من چه !! که بازم طبق همون اصول تربیتی ( البته جلد دومش ) صلاح دونستم که
خیلی قاطعانه و محکم بگم : درست یک ساعت دیگه ما دم در پارک منتظرت هستیم ،
خداحافظ علی جان !
و مکالمه رو قطع کنم ...
آقا بعد از یکساعت که رفتیم دنبال علی ، طفلک با لب و لوچه آویزون ایستاده بود دم در پارک ...
در حالیکه کاردش میزدی خونش در نمی اومد بچّه ام !
همچین که سوار ماشین شد و گفت سلام ، در ماشینو آنچنان کوبید که انگار درو کوبید تو ملاج ما !
با تندی و تغیّر برگشتم طرفش که اعتراض کنم به رفتار زشتش ، که دیدم پدر سوخته یه هزاری سبز
از جیبش در آورد داد به من !!
منم خودمو نشکستم و هزاری رو ازش گرفتم و گفتم یادم بیار رسیدیم خونه پونصد تومن بقیه شو بهت بدم !
که ایشون هم در کمال پررویی فرمودن : نه لازم نیست ! چون اینقدر عصبانی ام که وقتی رسیدیم خونه
بازم میخوام درو محکم بکوبم !! از اینم محکمتر !!
.....
میگم به نظر شما این کتابهای " تربیت کودکان به بهترین روش در سیم ثانیه " اشکال چاپی هم ممکنه
داشته باشه ؟!!
|
|